گسترش و ترویج علوم

عالمان و دانشمندان زمان امام جواد

در آن دوران آنها که داعیه ی فضل و دانش داشتند، خود را در سطوح بالاتری از مردم می پنداشتند. که معلوم نبود برای چه؟ چرا دانشمندی باید تکبر داشته و خود را برتر از مردم بداند، و دیگران را عوام و برده و بنده ی خود به شمار آورد؟ مگر همین مردم عامی، همین توده ی بی سواد، نردبان ترقی و وسیله ی موفقیتش نبوده اند؟ پس چرا به آنها فخر بفروشد و برتری نشان دهد؟ اگر تقوی در کار باشد و علم با عمل توام گردد همه چیز درست می شود، (نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین) هر کسی که امکانات داشته باشد می تواند الفبایی بیاموزد و کتابهایی بخواند و در سلک دانشمندان درآید؛ ملا شدن در هر صورت آسان است، کار فوق العاده ای انجام نشده، اگر این شرایط در اختیار هر کسی قرار می گرفت چنین می شد. حتی بهتر از این آقا! مهم آدم شدن است که برای هر کسی دست نمی دهد، پس چرا بعضی ها برای خود امتیازی قائلند؟ کمتر کار می کنند؟ در سایه می نشینند؟ حقوق بیشتر می خواهند؟ رفاه بیشتر را خواستارند؟ و انتظار دارند که مردم برای آنها احترام بیشتری قائل باشند؟ آخر چرا؟ کارگر و کشاورز به اندازه ی نیازش، تو هم به اندازه ی نیازت. اگر آدم شده باشی نه ملای تنها، از همه بدتر آنکه گاهی با این چهار کلمه محفوظات و آن ادعاهای عجیب و غریب دیگران را به حساب نمی آورند و برای عقیده آنها هم احترام قائل نیستند، و با غرور می گویند: این است و جز این نیست که من می گویم! رشته ی فراگرفته ی [ صفحه ۱۰۰] خود را از همه برتر و بالاتر دانسته و برای تحقیق ها و معلومات دیگران ارزش قائل نیستند. و این آفت علم است؛ خودخواهی، تکبر و خود را از مردم ممتاز دانستن؛ گاهی پا بر روی حق می گذارند و به جای نوشتن مار تصویر آن را رسم می کنند تا مریدان بیشتری را دست و پا کنند، و عالم را به فساد بکشند. برای ارضای هوای نفس که «اذا فسد العالم، فسد العالم» [۱۳۵] چون دانشمندی به فساد دچار شد، همه را به فساد می کشاند و عالمی را تباه می کند، و چه بد عاقبتی خواهد داشت. بدا به حالش. ای دل نفسی به دوست همدم نشدی در خلوت خاص عشق محرم نشدی مفتی و فقیه و صوفی و دانشمند این جمله شدی ولیک آدم نشدی راستی از این بدتر ممکن است که عالم زمان بنی امیه، شریح قاضی با همه ی دانائیش، که باتقوا توام نبود و با همه ی شناختش نسبت به حقیقت، فتوا صادر کند که حسین علیه السلام بر امیرالمومنین! یزید خروج کرده و قتلش واجب است و خودش و مردم را راهی جهنم کند، عمرسعد با همه ی آگاهیش، به کربلا آید و سرکردگی سپاه را به عهده گیرد و مرتکب بزرگترین جنایت جامعه ی بشری بشود؟ دیگری در مقابل امام صادق علیه السلام مکتب باز کند و مسجد ضراری بسازد؟ و عده ای دیگر در دوران مامون خود را با حضرت رضا علیه السلام هم تراز بدانند و بخواهند حضرتش را در بحث منکوب سازند؟ و در زمان امام جواد علیه السلام با او به مجادله بنشینند و بخواهند از کودکی حضرت سوءاستفاده کرده و او را مجاب کنند؟ غافل از آنکه: چراغی را که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند ریشه اش بسوزد یحیی بن اکثم ها و ابن ابی داود و… خود را جلو اندازند و نخواهند که مشعل نورانی مهر فروزان ائمه ی اطهار عالمگیر شود. گو به بدخواه که خاموش نشین قدر خورشید فلک بسیار است چهره ی مهر برآید همه روز چه غم ار شب پره زآن بیزار است [۱۳۶] . [ صفحه ۱۰۱] روحانیان درباری تبانی می کنند، جسارت می کنند، سعایت می کنند، و… بیچاره ها به گمان آنکه امام نهم علیه السلام هم دکانداری است مثل آنها و او هم مثل اینان برای تقرب به دستگاه خلافت، مطالبی را از بر کرده که بودنش دکان آنها را کساد می نماید. آنها امام شناس نبودند، حق را درک نمی کردند، فرومایگانی بودند درس خوانده، اسیر نفس شیطانی و نظام شیطانی شده، به قول سعدی شیرازی: نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند [۱۳۷] . خصیصه ی اکثر دانشمندان و علمای آن روزگار، تملق، چاپلوسی، دروغ پردازی بود و تابع مکتب: «هر عیب که سلطان بپسندد هنر است» نسبت به ظلم و فساد حکومت بی تفاوت بودند، نه وظیفه ای انجام می دادند و نه اصلا درصدد شناخت و انجام تکلیف خود بودند. به دهان خلیفه مخبط، زن باره، و هوسباز نگاه می کردند. هر چه او می گفت، اینان صحیح است و احسنت می گفتند و همچون بز اخفش، سر تکان می دادند. در برابر مظالم اعتراض نمی کردند، و با سکوتشان کارهای خلاف ستمکاران را تایید می کردند. علمشان از مرحله ی حرف و سخن و بحثهای کلامی تجاوز نمی کرد. در فروع اسلامی و جزئیات چه بحثها و جدلها که می شد. ماهها و سالها وقت سپری می کردند. مثلا در بحث مخلوق بودن قرآن! ولی از حقیقت خدا، از حقیقت و رسالت قرآن بی خبر بودند، و اگر هم خبری داشتند کاملا در مسیر تمایلات خلیفه قدم برمی داشتند، و افسوس که گاهی امر بر خودشان نیز مشتبه می شد و گمان می کردند فایده ای دارند و کاری انجام می دهند، و از همه بدتر آنکه خود را اهل بهشت هم قلمداد می کردند، مطالعه ی، زندگی عالمان آن زمان، چه آنها که روی مسائل انسانی کار می کردند و چه آنها که به دیگر مسائل می پرداختند، مشخص می کند که ایشان چند دسته بودند. یک دسته گوشه گیرها و کناره گردها که کاری به کسی نداشتند و بی تفاوتی را برگزیده بودند، و دسته ی دیگر آنهایی که خود را به دستگاه چسبانده و از این راه به آلاف و الوف رسیده بودند. اینها اوضاع روبراهی داشتند و اگر شاعر بودند در مدح خاندان بنی عباس و اینکه اینها تافته ی جدا [ صفحه ۱۰۲] بافته ای هستند چه اراجیفی سر هم می کردند، ابوالعتاهیه و دیگر شاعران و سخنوران این دوران همه از مال مردم زندگی شان عالی بود. عیششان مدام و جهانشان به کام. [۱۳۸] عنصری وار اسباب سفره شان همه از طلا بود [۱۳۹] ، نه مثل فردوسی حقیقت گو در فقر بزید و با فقر بمیرد، لیکن با مناعت طبع، و بزرگواری چون زبان مدح گویی و خوش آمدگویی نداشت [۱۴۰] و یا چون مسعود سعد سلمان در زندان باشد [۱۴۱] و یا مثل ناصرخسرو دور از خانمان و دربدر، [۱۴۲] همین قدر کافی بود که زبان به مداهنه باز کنند و حرفهایی بزنند که آن نیروهای تحمیل شده بر اجتماع خوششان بیاید، ولی فرزدق شاعر در برابر توهین به امام علی بن الحسین علیه السلام از خود بی خود می شود و دیگر نمی تواند جلوی خود را بگیرد و با نهایت خلوص و ایمان اشعاری در خصوص شخصیت مولای بزرگوار حضرت علی بن الحسین علیه السلام بیان می کند، ناراحتش می کنند و به زندانش می اندازند. باشد تا کسی از [ صفحه ۱۰۳] آن پس جرات چنین جسارتها را به خود ندهد، [۱۴۳] و دسته ی سوم از علماء که نمی خواستند در رنج و شکنجه باشند و نه دست بسته به پیش امیر، یا بهلول وار خود را به جنون می زدند، [۱۴۴] یا جلای وطن می کردند، و از منطقه ی شیطان و نظام طاغوتی هجرت می کردند. (که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار) به هر حال این دوران برای مفهوم و هدف علم فاجعه بار بود، به طور کلی در قرن دوم و سوم هجری کارنامه ی اکثریت علماء و شعرا و هنرمندان سیاه است و زندگی شان سیاهتر، البته در گوشه و کنار جهان اسلام با آن توسعه کسانی بودند که مختصر انجام وظیفه ای می کردند و تا حدی مردم را آگاه می نمودند ولی از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کردند، و در برابر هزاران عالم درباری چه می توانستند بکنند؟ و با این حال همین ها نویدی بودند و امیدی. وجود امام محمدتقی علیه السلام و یا امام علی النقی علیه السلام و یا امام حسن عسکری علیه السلام برای عالم نماها دردناک بود و غیرقابل تحمل؛ به طرق مختلف می کوشیدند مردم را از این مردان خدا برگردانند، درباره ی آنان دروغ می گفتند، تهمت می زدند. فضایل و مناقب ایشان را پنهان می کردند، و در برابر از سلسله بنی عباس با صد زبان و بیان، مدح و ثنا می گفتند. خلاصه آنکه در این زمان ظاهر علم به خوبی پیشرفت کرد و باطنش به قهقرا رفت. قیافه ی علما، و مدارس علمیه، و دانشجویان و دانش آموزان، همه در سطح تشریفات عالی شده بود، ولی مفهوم علم هیچ! علم برای چه؟ برای هیچ، توجه به مردم، ایمان، عدالت، آزادگی همه هیچ و پوچ، بلکه برای منافع دنیا. بار درخت علم ندانم به جز عمل با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری علم آدمیت است و جوانمردی و ادب ورنه ددی به صورت انسان مصوری هر علم را که کار نبندی چه فایده چشم از برای آن بود آخر که بنگری [۱۴۵] . [ صفحه ۱۰۴] و شاید نمی دانستند که چه مسئولیت بزرگی بر دوش دارند، و چه راه دشواری در پیش که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده بود: «اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنه الله» [۱۴۶] چون بدعتی در دین ظاهر شد، وظیفه ی دانشمندان است که دانش و آگاهی خود را آشکار کنند و گرنه لعنت خدا بر آنها باد. اینها علم داشتند ولی ایمان نداشتند، علم وقتی ارزش دارد که با ایمان توام باشد. اگر ایمان به خدا را از آن بردارند، خطرناک است. تیغ دادن دست زنگی مست است که سعدی آورده: تیغ دادن در کف زنگی مست به که ناکس را فتد دانش به دست و حضرت علی علیه السلام فرموده اند: «الدین و العلم توامان اذا افترقا احترقا» دین و دانش با هم هستند، اگر از هم جدا شدند سوزنده می شوند، و چه سوزندگی بدتر از آنکه ملتی را، نسلی را و جامعه ای را به انحراف بکشانند، و راه جهنم را به روی آنها بگشایند، (کوری ببین عصاکش کوری دگر بود) و امروز می بینیم که چگونه دنیا را به وسیله ی علم می سوزانند، و کار دیگر عالمان آن زمان تحریف حقایق بود، حتی اگر دانا بودند، حقیقت را نمی گفتند، اگر روشنفکر بودند مردم را آگاه نمی کردند، اگر شاعر بودند تنها به مدیحه سرایی قدرت مندان و وصف شاهد و شراب، شعر می سرودند، اگر مورخ بودند، حقایق تاریخی را نادیده می گذاشتند و گاهی خلاف آن را می نوشتند، و هر چه را که مورد پسند جناب خلیفه و درباریان او بود روی کاغذ می آوردند، مگر می شد روی شخصیت علی علیه السلام و اولادش حرفی زد؟ که زبان سرخ سرسبز می دهد بر باد… نویسندگان زمان در حد امکان از سخنان و اندیشه های امامان شیعه مطلبی نقل نمی کردند، چون وجود امام را ضد خلیفه می دانستند، متوجه می شدند که افکار اجتماعی و فرمایشهای انسانی امامها پایه ی مقام خلافت بنی امیه و بنی عباس را می لرزانید و آنها مواظب بودند که مبادا کلامی یا مطلبی در آن خصوص بنویسند چون دستگاه از این لحاظ روی آنها نظارت مستقیم داشت، و یا بیشتر اتفاق می افتاد که این نویسندگان سرسپرده باعث می شدند که مردم از آن حقایق بی اطلاع بمانند، و آنها نیز مثل سایر مردم در مسیر [ صفحه ۱۰۵] تبعیت از ملوک بودند، و ترس و وحشت از دستگاه به اصطلاح اسلامی! بر وجودشان مستولی بود، و گاهی خود نیز تعصب جاهلانه داشتند و اصرار داشتند که حقیقت و یا سخن ارزنده ای از شیعیان و امامانشان گفته نشود و باقی نماند، و آیا نماند؟
برگرفته از کتاب تحلیلی از زندگانی و دوران امام محمد تقی علیه السلام نوشته: فضل الله صلواتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *