معجزات و کرامات

عجاز امام جواد علیه السلام و نجات از نقشه مأمون

اعجاز امام جواد علیه السلام و نجات از نقشه مأمون

حکیمه، دختر امام رضا علیه السلام، می گوید:
پس از شهادت برادرم، امام جواد علیه السلام، روزی به دیدار همسرش، ((ام فضل (زینب)|ام فضل))، رفتم و از فضل و کرامت و علم و حکمت امام سخن گفتم. ام فضل گفت:«ماجرایی عجیب از امام جواد علیه السلام برایت بگویم که مثل آن را نشنیده باشی.»
گفتم:«چه ماجرایی؟»
ام فضل گفت:«گاهی اوقات من بابت ازدواج‌های دائم و موقت او حسودی می‌کردم و به پدرم مأمون شکایت می‌نمودم و پدرم می گفت:«دخترم، تحمل کن که او پسر رسول الله است.»
تا این که شبی نشسته بودم که زنی آمد در نهایت خوش اندامی و زیبایی و لطافت. به او گفتم:«تو کیستی؟»
گفت:«همسر امام جواد علیه السلام و از فرزندان عمار یاسر.»
آن‌چنان عصبانی شدم که نزد پدرم رفتم. مست بود. من آنچه را دیده بودم گفتم و افزودم که امام جواد به من و تو و عباس، عموی پیامبر، و فرزندانش ناسزا می‌گوید.
مامون به شدت خشمناک شد و در حالی که مست بود شمشیرش را برداشت و سوگند خورد که امام جواد را با آن قطعه‌قطعه کند.
از کارم پشیمان شدم و با خود گفتم هم خود و هم امام جواد را به هلاکت انداختم. پشت سر پدرم حرکت می‌کردم. پدرم داخل منزل شد و امام جواد را که در خواب بود، با شمشیر قطعه قطعه کرد.
پس از آن شمشیر را بر گلوی او گذاشت و سرش را برید. من و یاسر خدمتکار به صحنه نگاه می کردیم. پدرم در حالی که عربده می کشید برگشت. من هم به خانه پدرم آمدم ولی تا صبح نخوابیدم. صبح ماجرای دیشب را برای پدرم تعریف کردم. گفت چیزی یادش نمی‌اید. از یاسر خدمتکار پرسید. او هم تائید کرد. پدرم به یاسر گفت:«برو برای من خبر بیار.»
یاسر رفت و با شتاب برگشت و گفت:«مژده، ای امیرالمؤمنین. امام جواد را دیدم در حالی که سالم و سرحال نشسته بود. خواستم بدن امام را بررسی کنم. گفتم:«لطفا مرا ببخشید. جامه خود را به من بدهید تا خودم را با آن متبرک کنم.»
امام نگاهی به من کرد و تبسمی کرد، گویا مقصود مرا فهمید. بعد به من فرمود:«جامه‌ی گران‌قیمت دیگری به تو می‌دهم.»
به او گفتم:«همین را می‌خواهم.»
امام جامه‌ی خود را به من داد و من هیچ نشان زخم شمشیر در بدنش ندیدم.
امام به من فرمود:«ای یاسر، آیا قرار میان من و مامون این بود؟»
گفتم:«ای پسر رسول الله. الان وقت سرزنش نیست. سوگند به حق محمد و علی، کار مامون از روی عقل و اندیشه نبود…»
همان روز امام جواد با عده‌ای از اصحابش نزد مامون رفت. مامون میان دو چشم او را بوسید و او را در بالای مجلس نشاند و شروع به عذر خواهی کرد.
امام جواد فرمود:«تو را نصیحتی می‌کنم. شرابخواری را ترک کن.»
مامون گفت:«پسر عمویت فدایت گردد. نصیحتت را پذیرفتم.»

منابع:
بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۶۹، ح ۴۷٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *